X
تبلیغات
رایتل

یکی از اصلی ترین عوارض عمل بای پس اشتهای خیلی کمه در حد جلبک. در نظر اول این قضیه خیلی خوب شنیده میشه نه؟ منم قبل از عمل همین فکر رو میکردم. ولی الان نظر دیگه ای دارم. یه بچه رو در نظر بگیرید که دستشو زده به اطو ؟اتو؟ و سوخته. حالا این بچه دیگه حتی تمایل نداره به یه اطوی اسباب بازی هم دست بزنه. این تشبیه قضیه ی همین عوارض عمله. وقتی من همه ی کارامو اوکی کردم شده بود خرداد. 2 خرداد بعد از ظهر رفتم بیمارستان خاتم. بستری شدم. بهمون گفتن عمل فردا صبحه. فرداش ساعت 1 ظهر اومدن دنبالم و گفتن لباس بپوش. وقتی رفتم اطاق عمل از قیافه ی مامانم پیدا بود وحشت کرده. اون تشنجی که تو هوا بود به شدت حس میشد. اینم بگم که اصلا دلهره نداشتم. چون خودم انتخاب کرده بودم و اوصولا ادم بیخیالیم. تازه هی از این فکر که مثلا من بمیرم و دکتر بیاد بیرون بعد مامانم بدو بره سمته دکتر بگه چی شد؟ دکتر بگه متاسفم هرکاری تونستیم کردیم !!! کلی خندم گرفته بود. عمل من 9 ساعت طول کشید بعد که تو ریکاوری به هوش اومدم و رفتیم ای سی یو. به نظرم بهترین قسمت این عمل اینجا بود. اخه هی از در و دیوار مسکن میدادن. البته من دردم خیلی بیشتر از بقیه بود چون سنگ کیسه صفرا و خود کیسه صفرامو هم در اورده بود دکترم و یه تیکه از شکمم به اندازه ی 3 سانت باز بود و یه چیزی شکل لوله از اونجا بیرون زده بود تا عفونت قسمت صفرامو بریزه بیرون. اون لوله هه دهنمو صاف کرد و روزه اخر به دکتر گفتم یا اینو در بیار یا خودم درش میارم. خلاصه روز بعد از عمل بود و هنوز بدنم گرم. وقتی رفتم بخش 4 روز بود که حتی اب هم نخورده بودم و فقط سرم. خوبیه اون 2 روز اول این بود که مسکن زیاد میدادن به ادم. روز اولی که اومدم تو بخش بعد از ظهرش دکترم اومد و منو دید. گفت میتونی راه بری؟ البته شوخی کرده بود. ولی من گفتم اره. از تخت اومدم پایین و کل راهرو رو راه رفتم. البته فکر نکید کار خوبی بود چون در واقع این خریت حساب میشه ولی از مامانم بهم ارث رسیده که تو هر شرایطی که باشی خودت رو قوی نشون بده. اگه شما خواستید عمل کنید تا روز 4 ام راه نرید. خلاصه دکترم همینجوری دهنش وا مونده بود و گفت باید بریم رو این قصه کار کنیم که تو سن کم مثل من عمل باشه تا طرف انرژیه بیشتری داشته باشه. دکتر گفته بود هیچی حتی اب هم نمیتونی بخوری منم 6 روز بود تشنه بودم. فردای اون روز منو بردن واسه رادیولوژی. اول یه مایع خیلیییییییییییییییییییییییییییییییی تلخ دادن بخورم که بعد از یه هفته تشنگی اصلا خوردنی به نظر نمیومد بعد هم با دادو بیداد من 4 تا عکس گرفتن. وقتی جواب رو گرفتیم دکتر گفت همه چی خوبه و هیچ مشکلی نیست. اون موقع من گفتم تشنمه و گفت فقط یه خورده اب میتونی بخوری. اونموقع من رو تخت بودم به مامانم گفتم بره اب بیاره اونم رفت یه خورده اب اورد. اولین تجربه ی من از بدبختی اونجا بود. بعد از 8 روز تشنگی وقتی اون یک قطره رو قورت دادم داشتم میمردم. تا حالا یه حالت تهوع خیلیییییییییییی شدید رو تجربه کردین؟ همون که انگار معده و روده میخواد بیاد از دهنت بیرون؟ اون اب و بالا اوردم و انقدر دلم درد گرفته بود که مسکن خواستم و تا 2 ساعت بعدش داشتم عق میزدم و تا 1 روز بعدش اون حالت تهوع با من بود. اون روز به من انتی بیوتیک هم زده بودن که اونم باز حالت تهوع میاره و خلاصه داشتم میمردم. فردای اون روز وقتی دکترم اومد گفتم میخوام ازاد شم. در واقع هر وقت میخواستم بگم میخوام مرخص شم نمیدونم چرا تو دهنم میچرخید میخوام ازاد شم. با خودم فکر کردم اگه قراره تا 6 ماه اینده اینجوری بمیرم و زنده شم میخوام تو اتاق خودم باشم نه بیمارستان. اونجا یه کمربند طبی هم دادن که هنوز من میبیندم ولی دکتر نگفت تا کی باید ببندی. کمر رو بستم و اومدیم سوار ماشین شدیم. دومین بدبختی. با هر چاله چوله من میمردم و زنده میشدم. دردی که تو شکمم بود حد و مرز نداشت. رسیدیم خونه و من هنوز تشنه بودم. تا چند روز بعدش زیاد راه نرفتم و فقط در حد دستشوییه نداشتم میرفتم دستشویی. چون چیزی نمیخوردم که برم دستشویی. بخیه هام جزبی بود و دکتر گفت خودشون میوفتن. تا چند روز هر چند وقت یه بار تا چند روز البته یه چند قطره اب میخوردم که اون روزای اول همون حالت تهوع شدید و دل درد هم باهاش بود تا اینکه دکتر گفت شروع کن غذا خوردن البته نه برنج و کباب فقط سوپ مولینکس شده یعنی کاملا له شده. دفعه ی اولی که سوپ رو خوردم شب بود و من فقط یه قاشق خوردم. البته کلی خوذمو نگه داشتم داشتم که بالا نیاوردم. ولی تاصبحش از درد داشتم گریه میکردم. دکترم یه قرص و شیاف داده بود واسه درد که البته قایده نداشتن و باید انقدر درد میکشیدم تا خوابم ببره. فردای اون روز شرو کردم یه قاشق یه قاشق سوپ خوردن که کم کم اون حالت تهوع شدید شد حالت تهوع معمولی. البته واسه خوده من راحت تر بود که هیچی نخورم. ولی وقتی با پدر و مادرت زندگی کنی نمیتونی بگی نمیخورم. تقریبا تا اون 1 ماه اول هر هفته میرفتم مزب دکترم تا اینکه یه ازمایش نوشت و گفت 2 ماه دیگه بیا. اون موقع هنوز بخیه هام نیفتاده بود و چون هی گیر میکرد به کمربندم واسه همین خودم کشیدمشون. بعد از اون شروع کردم به غذای جامد خوردم. البته بعد از 2 ماه هنوز هم برنج نخوردم چون غیر از اذیت کردن چیزه دیگه ای نداره. من الان اگه بخوام غذا بخورم حدم 3 تا قاشقه که اگه بخوام برنج بخورم در واقع انگار هیچی نخوردم. قبل از عملم شنیده بودم که برنج سبک و الکیه ولی تازه عمل عینه این حرف رو فهمیدم. وقتی عمل کنی معده ات به طور خودکار بهت میفهمونه ارزش غذاییه چه غرایی بالاست. مثلا با 6 قاشق سوپ من احساس میکنم انقدر خوردم که الان بالا میارم ولی با 3 قاشق برنج من نه تنها احساس میکنم هیچی نخوردم که حتی دل درد هم میگیرم. البته من هنوز که هنوزه حالت تهوع دارم و تا 1 سال اینده هم هرچی بخورم یه حات تهوع خفیف میگیرم ولی 2 تا چیزی که مهمه اینکه  ::::::::

1 زیاد نخوری: تو این عمل چون معده خیلییییییییییی کوچیک میشه اگه یه وقت یکی زیاد از حد بخوره دوخت داخلیه معده پاره میشه و خونریزیه داخلی و این حرفا که من نگران این مسئله نیستم 

2 اصلا نخوری: برای اینکه این عمل خوب از اب در بیاد تو باید اندازهی معده تو کنترل کنی. مثلا من به خاطر عمل بی اشتهام. ولی مجبورم اون 3 قاشق سوپ رو بخورم چون وقتی ما کلا انسان ها غذا نمیخوریم اندازه ی معده مون کوچیک میشه و حالا برای کسی که اندازه ی معده اش اندازه ی تخم مرغ هست این یعنی دردسر. چون تو این عمل حد 3 تا قاشقه و چون مثلا من خوذم ادم چاقی هستم حالا اگه من هیچی نخورم ضعف های شدید میگیرم و از اون ور هی معده هه کوچیک میشه و هی  اشتهامو از دست میدم.  

الان خوده من 1 هفته است همین مشکل رو دارم و قرار بود امروز وقت بگیرم برم دکتر که ببینم چیکار کنم ولی دکتر ایران نبود موند هفته ی دیگه. تقریبا 8 روز پیش من 2 روز هی اومدم غذا بخورم هی یه کاری پیش اومد گفتم بعدا. تا اینکه روز دوم فهمیدم گند زدم. چون اصلا اشتها نداشتم و حتی میا نداشتم اب بخورم. از اونجایی هم که همینجوری بدون حالت تهوع مشکل بی خوابی دارم دوباره گفتم ولش کن بعدا یه چیزی میخورم که شد 2 روز دیگه. میشه روز چهارم بود که شب خوابیدم تا فردا بعد از ظهر که بیدار شدم رفتم اب خورم دوباره اومدم خوابیدم تا فردا صبح روز بعد که مامانم فهمید ضعف کردم اومد بیدارم کرد گفت یه چیزی بخور ولی من دوباره همونجا سرمو گذاشتم خوابیدم . تقریبا 3 روز تمام خواب بودم که بعدش مامانم بیدارم کرد اب قند بهم داد. الان این چند روز رو با اب قند سر پام و شکلات.  

دکتر قبل عمل بهم گفت باید روزی 1 ساعت پیاده روی کنی تا خوب لاغر شی. همینطور برای اینکه پوست اویزون نشه باید یه ورزش دیگه مثل شنا یا بدنسازی هم باشه که بعدا احتیاجی به جراحی پلاستیک نباشه. 

قبل از عمل راجع به لذت خوردن غذا شنیده بودم ولی اونموقع که خوذم روزی 3 تا بشقاب پر غذا میخوردم نمیدونستم  لدت کو؟ الان بعد از عمل تازه میفهمم اون لذت چی بود. لذت خوردن غذا در واقع امکان خوردنشه. این که بتونی 1 بشقاب برنج رو با خورشت قازی کنی یا همهی کبابتو بخوری یا تو این هوای گرم بتونی یه لیوام کامل شربت بخوری. اینا لذت خوردنه. قبل از عمل هر وقت با دوستام میرفتیم بیرون همیشه داشتیم میخوردیم. از سمبوسه گرفته تا پیتزا و هات داگ و خیلی وقتها واسه مثلا شام میرفتیم بیرون و حسابی به خودمون میرسیدیم. حالا بعد از عمل باز هم میریم بیرون تنها فرق اش اینه که من به جای پیتزا و هایدا یه اب معدنی میگیرم دستم یا بازم میریم شام بیرون ولی به جای غذا من ماست موسیر میخورم. بعد عمل بوی غذا ها واسه من یه جور دیگه اس. مثلا بوی زرشک پلو قبل از عمل اصلا واسه من مهم نبود ولی الان از فاصله های دور تشخیص میدم این چه غذاییه و کلا الان لذت غذا واسه من همون بوشه. اون بوی مخصوصه غذاهای ترش و اون بوی فلفل تازه. 

من زیاد به خودم سختی ندادم و اصلا پیاده روی نکردم ولی برای 2 ماه خوب وزن کم کردم. امروز خودمو کشیدم 90 کیلو بودم. یعنی 2 ماه 20 کیلو کم کردم. ولی اگه پیاده روی میکردم خیلی بیشتر کم میکردم.  

اگه کسی سوال دیگه ای داره بپرسه پست بعدی جواب میدم.